عمومی(خاطرات)
هزاران سوال در ذهنم موج می زند و هیچ جوابی برای آنها پیدا نکرده ام
هر چه بیشتر به این سوالها فکر می کنم گیچ تر می شوم و بازم هیچ جوابی پیدا نمی کنم
چرا خدا انسان رو آفرید ؟؟؟؟؟
چرا بعضی از ما آدم ها به راحتی یک آب خوردن دل می شکنیم و به اشک های سرد نگاه نمی کنیم
چرا بدون توجه از کنار بعضی حرفها رد می شویم و در مورد حرفهایمان و گفتارمان تفکری نداریم
چرا حس غریبانه یک غریب رو در کوچه های خیس زمستان درک نمی کنیم
و روح لطیف یک احساس را در پیاده رو های جاده عشق درک نمی کنیم
چرا هیچ گاه به تمنای دستهای کوچک یک کودک در شب های سرد تنهای درک نمی کنیم
چرا هیچ گاه صدای گریه یک مادر اسیر را در گوشه زندان بی مهری درک نمی کنیم
چرا صدای هق هق یک نوجوان را در پس مرداب خواهش درک نمی کنیم
امروز من با دختری بودم که خواهش بی گناهی می کرد و صدای او در حنجره شکسته بود او در مورد کارهای خطای حرف می زد که شاید هیچ گاه انجام نداده بود
او در مورد گذشته ای سرد حرف می زد که پلی نداشت و ابراز بی مهری می کرد که مهری نداشت
او در پشت گذشته خود دنبال مردی بود که تنها رهایش کرده بود در کوچه های نمناک شک و بد بینی رها شده بود و مجبور بود در کوله پشتی خود گذشته را حمل کند
او حس تنفر غریبی را صدا می زد که غرور او را خرد کرده بودند و زمستان رویاهایش را نزدیک
در پایان سخنهایش به اشتباهات جوانی خود اعتراف می کرد و اشک های کوچکش را در سرازیری گونه هایش روان می ساخت
او بعد از آن همه حس تنفر و شکی که داشت حتی به بی گناهی خود هم نرسید
خسته بود و سرد
و می خواست که اشتباهات خود را تکرار نکند اما هیچ سودی نداشت
پل های جبران ار خراب کرده بود و مرد آرزوهایش تنهایش گذاشته بود و دیگر امیدی نبود به بازگشت
او آرزوهای خود را فرو می داد و لب های خود را می بست و نمی خواست پشیمانی فریاد بزند
او نه تنها اشتباه می کرد بلکه چندین بار تکرار .......
و مسافر غریب او هم گذشت از پس تمام خاطرات از پس تمام خوبی ها
ولی مسافر او هم اشتباه داشت و هیچ گاه ابراز پشیمانی نکرد مگر به بودن با او
امروز من سر دو راهی عجیبی مانده بودم حرف کدام را قبول کنم و اشتباه کدام را ببخشم