شب مهتاب

امشب شب مهتابه
امشب شب مهتابه، عزيزم را مي‌خوام
عزيزم اگر خوابه، حبيبم را مي‌خوام
خوابست و بيدارش كنيد
مست است و هشيارش كنيد
گوييد فلاني اومده
آن يار جاني اومده
اومده حال تو احوال تو
سفيد روي تو سيه موی تو ببيند، برود
امشب شب مهتابه عزيزم را مي‌خوام
عزيزم اگر خوابه، حبيبم را مي‌خوام

ماه، غلام رخ زيباي تو
سر و، كمر بسته بالاي تو
مجمع دل‌هاي پريشان جمع اي حبيبم
سينه سر زلف پريشان تو است اي عزيزم
اي مه عنبر لعل تو شكر
ار همه بهتر قند مكرر
جانم جانم، قند مكرر حبيبم، قند مكرر
لب خندان تو است اي حبيبم
قند مكرر لب خندان تو است اي عزيزم

امشب ببر، من است آن مايه‌ي ناز
يا رب تو كليد، صبح در چاه انداز
اي روشني، صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب، با من شوريده بساز
امشب شب مهتابه، عزيزم را مي‌خوام
عزيزم اگر خوابه، طبيبم را مي‌خوام

دنيا

دنيا دلم گرفته
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خيال پياله مي ديديم
دستهامان خالي
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلاً يعني ما
کاش مي دانستيم هيج پروانه اي
پريروز پيله گي خويش را به ياد نمي آورد
حالا مهم نيست که تشنه به روياي آب مي ميريم !
از خانه که مي آيي
يک دستمال سفيد ، پاکتي سيگار ، گزين شعر فروغ
و تحملي طولاني بياور
احتمال گريستن ما بسيار است !

فرصت آخر

گفتم: خدايا از همه دلگيرم، گفت: حتي از من؟
گفتم: خدايا دلم را ربودند، گفت: پيش از من؟
گفتم: خدايا چقدر دوري، گفت: تو يا من؟
گفتم: خدايا تنهاترينم، گفت: پس من؟
گفتم: خدايا کمک خواستم، گفت: از غير من؟
گفتم: خدايا دوستت دارم، گفت: بيش از من؟
کوله‌بارم بر دوش، سفري بايد رفت، سفري بي‌همراه،
گم شدن تا ته تنهايي محض،
يار تنهايي من با من گفت: هر کجا لرزيدي، از سفرترسيدي،
تو بگو، از ته دل، من خدا را دارم ...
شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسيم!