خسته از

خسته از دل

خسته از دل
خسته از روح
خسته ام مانند یک کوه
خسته از خود
خسته در جسم
خسته ام مانند صیدی
خسته از فرار معنا
خسته تر ، یکه وتنها
خسته ام اینک خدا جان
خسته از عالم معنا
خسته ام ای مهربانا
خسنه ام تنهای تنها
خسته ام در راه یک دل
خسته با مردم ز دنیا
خسته از راه یه رودم
خسته در راه یه دریا
خسته ام جانا ، خدایا
خستگی تا کی خدایا !
خسته از تدبیر فردا
خسته کز دل یا که رویا
خسته از جسم
خسته از روح
خسته از جام ومی و شور
خسته از مهتاب پر نور
خسته ام بی وصل وبی دل
خستگی آخر چه حاصل!!!

من دراین تاریکی

من دراین تاریکی
درعشق یک ، مهتاب ناب
خواندنی ازروی عجز
ای خدا نوری به تاب
من دراین تنهایی
مانده ام بی همدم
ناشناسم با خود
در پی خویش میگردم
من دراین پوچی ها
غصه هایم بسیار
تکه ای ازقلبم
مانده دردست یار
من دراین سکوت تلخ
بی صدا ، آرامم
مثل یک برگ خزون
زردم وبی جانم
من دراین غربت خاص
بی خودم ازتدبیر
شایدم، بی کسی ام
اصل صدها تقدیر
من دراین روزهای سخت
ازانتظار می میرم
باورم کن ای خدا
وای ، که چه قدر دلگیرم
من دراین فریادها
بی نصیب از اشکم
مثل دُرِِغلطان
با دل اشک می ریزم
من دراین دریای دل
موجی ازوَهمُ خیال
درتمام عمرم
انتظارعشق ناب و یک وصال

کنارم هستی

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سر گرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری

گمشده

گمشده

مرداب اتاقم كدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .

زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .

اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .

***

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزيد .

زيبايي رها شده اي بود .

و من ديده براهش بودم:

رؤياي بي شكل زندگي ام بود .

عطري در چشمم زمزمه كرد .

رگ هايم از تپش افتاد .

همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمي گذشت .

شور برهنه اي بودم .

***

او فانوسش را به فضا آويخت .

مرا در روشن ها مي جست .

تاروپود اتاقم را پيمود

و به من راه نيافت

نسيمي شعله فانوس را نوشيد

وزشي مي گذشت

و من در طرحي جا مي گرفتم .

در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم

پيدا، براي كه ؟

اوديگر نبود .

آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟

عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد

حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد

و من چه بيهوده مكان را مي كاوم

آني گم شده بود