سلام ای کهنه عشق من ،که یاد تو چه پا بر جاست

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو، عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی
شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم ،که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز، که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی، شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز، که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز، که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

رنج

جز رنج ازين نحيف بدن نيست امروز هيچ خلق چو من نيست
در باغ، شاخ و برگ و سمن نيست لرزان تر و ضعيف‌تر از من
اشکم جز از عقيق يمن نيست انگشتري است پشتم گويي
گويي مرا زبان و دهن نيست از نظم و نثر عاجز گشتم
وز بار ضعف قوت تن نيست از تاب درد سوزش دل هست
جز مجلس عميد حسن نيست وين هست و آرزوي دل من
اقبال را مقام و وطن نيست صدري که جز به صدر بزرگيش
در هيچ باغ و هيچ چمن نيست چون طبع و خلق او گل و سوسن
والله که در قطيف و عدن نيست لل و در چو خط و چو لفظش
و اندر کمالش ايچ سخن نيست اصل سخن شده‌ست کمالش
ليکن از آن يکيش چو من نيست مداح بس فراوان دارد

راز

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.