میبینی مرا

شهر من غربت ؛ دیارِ بی کسی

اندکی پایینتر از دلواپسی


چند متری مانده تا آوارگی

ده قدم پایینتر از بیچارگی


جنب یک ویرانه میپیچی به راست

میرسی در کوچه ای کز آنِ ماست


داخل بن بست تنهایی و درد

هست منزلگاه چندین دوره گرد


خسته و وامانده از این ماجرا

در میان اطراف میبینی مرا.. 

چقدر سخته

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیدو به جاش یک زخم همیشکی رو قلبت هدیه داد زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت می خواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی یک بار زیر آوار غرورش وجودت له شد
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها به هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک