سلام

غنچه از خواب پرید و
گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل
گفت : سلام و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
……ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خزید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به
او گفت….سلام

ماه من !ا

ماه من !ا

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !ا
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ?!ا
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ?ا
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!ا

خوان مصيبت

به سینه داغ و به دل خون ، به چشم نم دارم
ببین ز خوان مصیبت دگر چه کم دارم؟!
بریده دل ز جهانم زیان و سودم نیست
عجب شباهت حالی که با عدم دارم
سکون مخوان ز سکوتم، چنان که طوفانی است
هوای دیده و دل ، آه... بس که غم دارم
تحملم به سر آمد ، نمی شناسم صبر
چنان که پشت ز اندوه خویش خم دارم
مگر گذار زمانه ز من کند خاموش
شراره ای که به اشک روانه هم دارم...


با تشکر زیاد از همراه همیشگی

آرزو

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‏کنم. آرامش آرزو می‏کنم.
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان.
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی.