اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را
نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ،
آنجا را نمیدانم.
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد
فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا
مرا ببخش.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم
و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن
است!
... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي
***************************
زندگی بیهوده مرگ زودرس است.
-گوته
***************************
موفقيت اين نيست که هزار دوست در يکسال داشته باشي،ا موفقيت وقتي است که دوستي را براي هزار سال داشته باشي
***************************
عشق امانت با ارزشی است که هر کسی تو قلبش می زاره ، برای همینه که هر وقت بخوای عشق رو از کسی پس بگیری ، باید قلبشو بشکونی .
***************************
-پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی.
-پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.
-پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.
-پسر: آهان!!! اگر اینطور است، قبول است.
-پدر به نزد بیل گیتس می رود.
-پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.
-بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
-پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.
-بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.
-بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود.
-پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.
-مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
-پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
-مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.
-.....
-و معامله به این ترتیب انجام می شود.
***************************
سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که
دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص
چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی
بر خواسته از دل و نشسته بر دل
***************************
شخصی روزی با خدا مکالمه ای داشت:خداوندا!دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه
شکلی هستند؟ خداوند آن مرد را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آن ها را
باز کرد؛مرد نگاهی به داخل انداخت.درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود
داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب
افتاد. افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر و مریض حال بودند.به نظر
قحطی زده می آمدند. آن ها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند
داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن
ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را
پر کنند. اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی
توانستند دست شان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد با
دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آن ها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی.
آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خداوند در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل
اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب
انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند،
ولی به اندازه ی کافی تپل و قوی بودند، می گفتند و می خندیدند .آن شخص
گفت: نمی فهمم خداوند جواب داد: ساده است!فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می
بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های
طمعکار تنها به خودشان فکر می کنند
***************************
یه شب خوب تو آسمون، یه ستاره چشمک زنون، خندید و گفت: کنارتم، تا آخرش تا
پای جون، ستاره ی قشنگی بود، آروم و ناز و مهربون، ستاره شد عشق من و منم
شدم عاشق اون، اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون، ابری اومد ستاره رو
دزدید و برد نامهربون، حالا شبا به یاد اون، زل می زنم به آسمون، دلم می
خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون، تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه
نشون
***************************
خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر، زندگي مان را تباه مي کنيم
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
دكترشریعتی
***************************