دوستت دارم

دوستت دارم

دوست دارم

از دلت اعتراف بگیر که دوستم داره

بگو من هم دوست دارم تا بارون بباره

روی این تن خسته و غم گرفته

بگو تا به فکرم بیاد خاطرات گذشته

بزار با بهار عشق عمر دوباره بگیرم

توی نگاهت مرهم دلی که بیماره بگیرم

دوست دارم به چشمات قسم

به سرخی رنگ لبهات قسم

کجای دنیا مثل من پیدا می شه

کدوم عاشقت مثل من فدا می شه

من که دیوونه و مجنونتم

توی خیال همیشه مهمونتم

زمین به عشق او می چرخد.

فرشته نبود.بال هم نداشت .رویین تن نبود و پیکر پولادی نداشت.مادرش الهه ای افسانه ای نبود و پدرش نیم خدایی اسطوره ای.

او انسان بود.انسان.و همین جا زندگی می کرد.روی همین زمین و زیر همین آسمان.شبها همین ستاره ها را می دید و صبح ها همین خورشید را.انسان بود.راه می رفت و نفس می کشید.می خوابید و بلند می شد.گرسنه می شد و غذا می خورد.غمگین می شد و شاد می شد.می جنگید و پیروز می شد.زخم هم بر می داشت.شکست هم می خورد.مثل من .مثل تو.مثل همه.

فرشته نبود.بال هم نداشت.انسان بود.با همین وسوسه ها.با همین دردها . رنج ها .با همین تنهایی ها و غربتها.با همین تردیدها و تلخی ها.انسان بود.ساده مردی امی. نه تاجی و نه تختی.نه سربازانی تا بن دندان مسلح و نه قصر و بارویی سر به فلک کشیده.

آزارش به هیچ کس نرسید و جوری نکرد و هیچ از آنها نخواست و جز راستی نگفت.اما او را تاب نمی آوردند.رنجش می دادند و آزارش می رساندند.دروغگویش می خواندند . و شعبده باز و شاعرش می گفتند.

و به خدعه و به نیرنگ پشت به پشت هم می دادند و کمر به نابودی اش می بستند.اما مگر او چه کرده بود؟ جز آن که گفته بود خدا یکی است و از پس این جهان جهان دیگری است و آدمیان در گرو کرده خویشند.مگر چه کرده بود؟ جز آن که راه را راه رستگاری را نشانشان داده بود.

اما تابش نمی آوردند.زیرا که بت بودند بت ساز  بت شیفته بت انگار و بت کردار

فرشته نبود.بال هم نداشت . و معجزه اش این نبود که ماه را شکافت.معجزه اش این نبود که به آسمان رفت.معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت.او که با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود می توانست بر نگردد.می توانست اما برگشت.باز هم روی همین خاک و باز هم میان همین مردم

و زمین هنوز به عشق گامهای اوست که می چرخد.

و بهار هنوز بوی اوست که سبز می شود. و خورشید هنوز به نور اوست که می تابد.

به یاد آن انسان انسانی که فرشته نبود و بال هم نداشت.

عشق قدیمی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

جمله های برگزیده 2

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

**************

 دیرگاهیست که تنها شده ام ، قصه غربت صحرا شده ام ، وسعت درد فقط سهم من است ، باز هم قسمت غمها شده ام ، کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام

****************

تاریخ قضاوت خواهد کرد...تصمیم درست برای آینده خود بگیرید تا آیندگان به نیکی از ما یاد کنند.

کریسمس

دوستان عزیز کریسمس همه مبارک

به یه کریسمس سفید فکر میکنم، با هر کارتی که برای کریسمس آماده میکنم، آرزو میکنم که همه ی روزهات شاد و آفتابی (روشن) باشن، و امیدوارم که همه ی کریسمس هات سفید باشن. کریسمس مبارک

پسر کوچک

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي
گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.
به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا
مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

نصیحت

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!...

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

عبرت

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پَرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

عشق 2

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده
بود، بیمار شد
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و
نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار
موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی
دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان
صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس
نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه
برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.
فاصله ابراز عشق دور نیست