از یادت میرم

آروم آروم دارم

 از یادت میرم

عشق من کاری کن

دارم از دست میرم

من هنوز حاضرم

واسه تو بمیرم

آخه به عشقت اسیرم

آروم آروم دارم

 از یادت میرم

عشق من کاری کن

دارم از دست میرم

من هنوز حاضرم

واسه تو بمیرم

آخه به عشقت اسیرم

آروم آروم دارم

کاش می شد یک دفعه

فقط یک دفه

بگی دوسم داری

ازت چی کم میشه

سرتو رو شونم

حس کنم یک دفه

یک دفه

کاش می شد یک دفه

فقط یک دفه

بگی دوستم داری

ازت چی کم میشه

سرتو رو شونم

حس کنم یک دفه

یکدفه

آروم آروم دارم

آروم آروم دارم

 آروم آروم دارم

خدا حافظ

خدا حافظ منم رفتم

به جرمی که نه می دونم نه می دونی

دارم میرم خدا حافظ

ازت سیرم خدا حافظ

دارم میرم و قلب و از تو نمی گیرم

خدا حافظ

خدا حافظ به این زودی

از این احساس نابودی

خدا حافظ که از اول 

تا آخر یک اشتباه بودی

دارم میرم خدا حافظ

ازت سیرم خدا حافظ

دارم میرم و قلب و از تو نمی گیرم

خدا حافظ

میرم و هر جا که باشم

بازم با قصه می سازم

آخه این بار اول نیست

که این بازی رو می بازم

دارم میرم خدا حافظ

ازت سیرم خدا حافظ

میرم قلب و از تو نمی گیرم

خدا حافظ

خدا حافظ منم رفتم

منم رفتم

منم رفتم

فرزاد

راز شب شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش گفتمش : ای روی تو صبح امید در دل شب بوسه ما را که دید ؟ قصه پردازی در این صحرا نبود چشم غمازی به سوی ما نبود غنچه خاموش او چون گل شکفت بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت با خبر از راز ما گردید شب بوسه ای دادیم و آن را دید شب بوسه را شب دید و با مهتاب گفت ماه خندید و به موج آب گفت موج دریا جانب پارو شتافت راز ما گفت و به دیگر سو شتافت قصه را پارو به قایق باز گفت داستان دلکشی ز آن راز گفت گفت قایق هم به قایق بان خویش مانده بود این راز اگر در پیش او دل نبود آشفته از تشویش او لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد با زنی آن راز را ابراز کرد گفت با زن مرد غافل راز را آن تهی طبل بلند آواز را لا جرم فردا از آن راز نهفت قصه گویان قصه ها خواهند گفت زن به غمازی دهان وا می کند راز را چون روز افشا می کند