لیلی نام دیگر آزادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل ،زنجیر شد ،زن زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیونه زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود.و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی ، مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود،لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند.زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

پیش از آخرین اذان

دلش مسجدی می خواست.با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید.

دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست.و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است.

دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود.با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب حی علی الصلاه

اما محله شان مسجدی نداشت.... فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند،به او گفتند:حالا که مسجدی نیست،خودت مسجدی بساز.

او خندید و گفت:چه محال زیبایی ،اما من که چیزی ندارم.نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم.

فرشته ها گفتند:این مسجد از جنسی دیگر است .مصالحش را تو فراهم کن.ما مسجدت را می سازیم.اما او تنها آهی کشید.

و نمی دانست هر بار که آهی می کشد،هر بار که دعایی می کند،هر بار که خدا را زمزمه می کند،هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد،آجری بر آجری گذاشته می شود.آجر همان مسجدی که او آرزویش را داشت.

و چنین شد که آرام آرام با کلمه ،با ذکر،با عشق و با دعا ،با راز و نیاز ،با تکه های دل و پاره های روح ،مسجدی بنا شد.از نور و از شعور.مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش،قطره اشکی .او مسجدی ساخت سیال و با شکوه و ناپیدا،چونان عشق.

و هر جا که می رفت،مسجدش با او بود.پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.

آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خویش،نقشه این بنا را خدا کشیده است.مسجدت را بنا کن،پیش از آن که آخرین اذان را بگویند.

لیلی رفتن است

خدا گفت:لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد.آنان که حرف شیطان را باور کردند ،نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد ،رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت:آسودگی ست.خیالی ست خوش.

خدا گفت:لیلی، رفتن است.عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است.فرو رفتن در خود.

خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت:خواستن است .گرفتن و تملک.

خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.

شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوع دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.مجنون ،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.




جهان را ادامه می دهیم

امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد.قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت:ای آدمیان ،ای آدمیان،این امانت از آن شماست.بر دوشش کشید.این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست. پس به یاد آورید انسان را ودشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت: عشق است.عشق است.عشق است که بر زمین مانده است .مجال ،اندک است و فرصت کوتاه.

شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد.اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت:آنچه نامش زندگی است،نه خیال است و نه بازی.امتحان است.و تنها پاسخ به آزمون زندگی ،زیستن است ،زیستن.

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.

و در این میان کودکی تازه پا به جهان گذاشته بود،با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت. زیرا پیمایش را با خدا به یاد می آورد.

آنگاه خدا گفت: به پاس لبخند کودکی ، جهان را ادامه می دهیم.


شیطان از انتشار لیلی می ترسد

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن.شیطان غرور داشت،سجده نکرد.

گفت:من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت:سجده کن،زیرا که من چینین می خواهم.

شیطان سجده نکرد.سرکشی کرد و رانده شد ،و کینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست.خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی .هرگز نمی توانی.لیلی دردانه من است.قلبش چراغ من است و دستش دردست من.

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بدنامی لیلی را می خواهد.بهانه بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی ،رنج شیطان است.شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت.لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذاشتن؟

قرنها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد.زیرا سبکی قانون خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت.به ایستگاه بهشت رسید.

پیامبر گفت: اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند.اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند.اما اندکی ،باز هم ماندند.

قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما.

راز من همین بود.آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید.دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.

عکس در ابعاد

لیلی نام تمام دختران زمین است

خدا مشتی خاک را بر گرفت.می خواست لیلی را بسازد.از خود در او دمید.و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده است.

وهر که خدا در او بدمد.عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است.نام دیگر انسان.

خدا گفت :به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است:عشق. و هر که عاشق تر آمد،نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید ،نزدیکتر.

عشق، کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است.گفتگو با من.

با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.


غم عشق

از غم عشق چه می باید کرد.

می توان قصه نوشت شعر سرود

می توان از غم عشق ماتم داشت

می توان دل خوش کرد به کلامی و شنید

از هر خط نامه سرد

می توان داغ شد و شعله کشید

       

عکس در ابعاد

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت.مادرم گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت: بهار است .

و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.لباسهای ما خاکی بود.او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید.

لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود.پیامبری کنارشان زد.خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود،به ما بخشیدند.و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید برایمان آورد.اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم:امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

بهترین جمله ها

زندگی مانند رانندگی در یک دشت پر از گل است که باید از همه لحظه هاش استفاده کنیم به تفاوت اینکه در آخر جاده تابلویی به این عبارت نصب شده(دور زدن ممنوع)

********************

ازهمه چیزگذشتن وبه همه چیزرسیدن مهم نیست،مهم ازچه گذشتن وبه چه رسیدن است...

********************

محبت را وقتی آموختم که کودکی آفتاب را در دفترش با رنگ سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر آن نسوزد

********************

  عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم، دوباره برخيزيم

********************

یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کُند بشه! نه این که هیزمش زیاد باشه . تبر ما انسانها باورهامونه نه آرزوهامون

********************

هر گاه دیدی در اوج قدرتی فقط یه لحظه به حباب فکر کن

********************

  با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت برگرداند

********************

  اگر قرار است قانوني براي شاد بودن داشته باشيد، بگذاريد اين باشد: براي شاد بودن من لازم نيست حتما چيزي در زندگي ام رخ دهد. من شادم براي اين كه زنده ام! زندگي موهبتي است كه به من داده شده و من از آن لذت مي برم.

لیلی زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد ،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد.داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

عکس در ابعاد


حق نام دیگر من بود

پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد.خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود:آی ای انسان زندگی کن و بدان که در زمین زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.

انسان نفهمید که خدا چه می گوید، پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند.

خداوند گفت:این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست.

زمین من آکنده از حق و باطل است اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به در بکش تا آشکارش کنی ،آن گاه مومن خواهی بود اما اگر حق را بپوشانی .نامت در زمره کافران خواهد آمد.

انسان گفت:من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد آمد.

انسان به دنیا آمد. اما هر گاه حق را پیشاروی خود دید، چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد.حق تلخ بود .حق دشوار بود و ناگوار.

حق سخت و سنگین بود.انسان حق را تاب نیاورد.

پس هر بار که با حق رویارو شد آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند.

فرشته ها می گریستند و می گفتند حق را نپوشان.حق را نپوشان.این کفر است.

اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید .

انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند.

انسان به نزد خدا باز خواهد گشت.اما روز واپسین او ((یوم الحسره)) نام دارد و خدا خواهد گفت: قسم به زمان که زیان کردی

حق نام دیگر من بود

عکس در ابعاد

لیلی تشنه تر شد

لیلی گفت:امانتی ات زیاد داغ است.زیاد تند است

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد،امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت :مادری بهانه عشق است بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی ،تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد ساده،بی تاب،بی تب.

خدا گفت: اما من تب و تابم ،بی من می میری.

لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،مرگ من ،مرگ مجنون.

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است .اشک دریاست.

دریا تشنگی است و من تشنگی ام ،تشنگی و آب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.


فرشته فراموش کرد

فرشته تصمیمش را گرفته بود .پیش خدا رفت و گفت:خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت:تا باز گردم بالهایم را اینجا می سپارم،این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت:باز می گردم حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد.او هر که را که می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پسگرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد،نه بالش را و نه قولش را

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.


**

لیلی 

فرشته


لیلی خودش را به آتش کشید

خدا گفت: زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت :من.

خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت خدا لبخند زد لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خارج کن زمینم را به آتش بکش

لیلی خودش را به آتش کشید خدا سوختنش را تماشا می کرد لیلی گر می گرفت. خدا حظ کرد.

لیلی می ترسید.می ترسید آتش تمام شود لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد آتش زبانه کشید .آتش ماند زمین خدا گرم شد.

خدا گفت :اگر لیلی نبود.زمین من همیشه سردش بود.

عرفان نظر آهاری

و این آغاز انسان بود

از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری.زمین جای تو نیست.زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت:

اما من به خودم ظلم کرده ام .

زمین تاوان ظلم من است.اگرخدا چنین می خواهد.پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد. زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل. از خطا و از صواب ، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت و گرنه.......

و فرشته ها همه گریستند اما انسان نرفت .انسان نمی توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او ((اختیار )) داد.

خدا گفت:حال انتخاب کن زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد.تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.رنج و نبرد و صبوری را.

و این آغاز انسان بود

(عرفان نظر آهاری)