لیلی تشنه تر شد
لیلی گفت:امانتی ات زیاد داغ است.زیاد تند است
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد،امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت :مادری بهانه عشق است بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی ،تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد ساده،بی تاب،بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم ،بی من می میری.
لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،مرگ من ،مرگ مجنون.
پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است .اشک دریاست.
دریا تشنگی است و من تشنگی ام ،تشنگی و آب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 17:33 توسط بهاره
|