خوان مصيبت
به سینه داغ و به دل خون ، به چشم نم دارم
ببین ز خوان مصیبت دگر چه کم دارم؟!
بریده دل ز جهانم زیان و سودم نیست
عجب شباهت حالی که با عدم دارم
سکون مخوان ز سکوتم، چنان که طوفانی است
هوای دیده و دل ، آه... بس که غم دارم
تحملم به سر آمد ، نمی شناسم صبر
چنان که پشت ز اندوه خویش خم دارم
مگر گذار زمانه ز من کند خاموش
شراره ای که به اشک روانه هم دارم...
با تشکر زیاد از همراه همیشگی
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ساعت 17:36 توسط بهاره
|