دوباره فرصت خیس دو استکان ، با تو

و چتر و کوچه و باران همچنان ، با تو

غروب ریخته در خلسه های سبز درخت

و ماه دف شده در متن آسمان ، با تو

حضور داری ، در اضطراب عقربه ها

تپیده ساعت شب های عاشقان، با تو

سلام ! خانم یک شنبه های بارانی !

چه قدر روز قشنگی است ! می توان باتو ...

ن...ن...نشست به صرف غروب و چای و غزل

اگر امان دهد این لکنت زبان ، با تو

غروب چای ، غروب پرندگان غریب

غروب حل شده در جان استکان ، با تو

کسی گرفته تر از کوچه های شرجی رشت

نشسته در گذر چشم این و آن ، با تو

تمام دلهره ها را دویده و حالا

نشسته است ، در این گوشه جهان ، با تو

- جهان پوچ ، جهان ...( سه نقطه )های کثیف

جهان این همه فعل نمی توان با تو -

نشسته است ، به صرف سکوت های غلیظ

دوباره مرد علیرغم دیگران با تو

تمام ثانیه ها ، راس ساعت هرگز

سوال ریخته در چشم عابران ، با تو

سکوت چوبی یک صندلی، دو پلک کبود

و باز رفتن از این متن ،ناگهان با تو


ممنون از دوست خوبم سروش