جدايي
تو آرام آرام با قایقی سربلند از كنارم رفتی ولی نتوانستی بودنت را برایم معنا كنی.
تو رفتی ولی چشمان خسته ام تنها مشتاقانی بودند كه در تاریكی شب بدرقه راهت شدند
با رفتنت پنجره ها تكیه بر دیوار زدند؛
تو رفتی و نفهمیدی گل های یاسی كه در دستانت گذاشتم جان
باختند بدون حضور گرمت برگ ها ی خزان؛ دفتر آرزوهایم را پوشاند
تو رفتی و حرف های تنهایی روح كهنه ام را جریحه دار كرد!
در حالی كه كودك احساساتم در آینه اطمینانت بی قراری می كرد
و من كه یكدانه نرگس كه هجران را حس می كند
می خواهم صداقت یكپارچه زبانم را در آبی نفس های پاك صیقل دهم
و لباس خاطرات اشك هایم را به در كرده و به گرمای تماشای چهره ات پناه برم
تا نبینی چگونه لاله های سرخ مهراب سینه ام در فراغت كبود شد
ای كاش این روزهای زیبا كه پر از خنده ها و شادی و نشاط است هرگز تمام نمی شد
اما ثاینه ها و دقیقه ها می گذرد و ما غافل از همه چیز كه روزی از یكدیگر جدا می شویم ؟