لیلی ! بچرخ
لیلی گفت:بس است.دیگر، بس است و از قصه بیرون آمد.
مجنون دور خودش می چرخید .مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم.
لیلی گفت:کاش مجنون این همه خود خواه نبود.کاش لیلی را می دید.
خدا گفت:لیلی بمان.قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.
لیلی گفت:این قصه نیست.پایان ندارد .حکایت است.حکایت چرخیدن.
خدا گفت:مثل حکایت زمین، مثل حکایت ماه.لیلی ،بچرخ.
لیلی گفت:کاش مجنون چرخیدنم را می دید.مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.
خدا گفت:چرخیدنت را من تماشا می کنم.لیلی ،بچرخ.
لیلی چرخید،چرخید و چرخید و چرخید.
دور ،دور لیلی است.لیلی می گردد و قصه اش دایره است.
هزار نقطه دوار.دیگر نه نقطه و نه لیلی.
لیلی ! بگرد ، گردیدنت را من تماشا می کنم.
لیلی ! بگرد ،تنها حکایت دایره باقی ست.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:14 توسط بهاره
|