لیلی ! زندگی کن

لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.لیلی گریست و گفت: کاش این کونه نبود.

خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را تعییر نخواهد داد.لیلی ! قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید .لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خوکرده بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد.دنیا ، لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست .لیلی اشک نیست .لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست. لیلی ! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی ، به قصه اش برگشت.

این بار اما نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی .

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام

لیلی مرده بود.

قصه نبود، راه بود، خار بود و خون.

لیلی ، قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت .مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود. لیلی تنها بود .لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود ، معرکه بود.میدان بود، بازی چوگان و گوی.چوگان نبود ،گوی بود. لیلی ، گوی میدان بود، بی چوگان .مجنون نبود.

لیلی زخم بر می داشت ،اما شمشیری را نمی دید.شمشیر زن را نیز. حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه ، قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود . ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود. لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت: پس قصه ، قصه من و توست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت: قصه نیست .راز است. این راز من و توست .بر ملا نمی شود. الا به مرگ .لیلی ! تو مرده ای.

لیلی مرده بود.




شعر نو

ميروم از يادها         همسفر با بادها          در دلم فريادها           مي روم با خويشتن تنها شوم 

فارغ از اينها از آنها شوم           ميروم شايد كه خود را يافتم            عشق را شايد خدا را يافتم 

مي روم تا آخر بود و نبود           مي روم تا انتهاي بي كسي           مي روم تا انتهاي جنگل و باران و باد 

مي روم پاييز را خندان كنم           مي روم تا اين دل لبريز از نيرنگ را           با صفاي چشمه و باران مهر 

اندكي شايد مصفاتر كنم           مي روم گلهاي غمگين و سياه درد را         شاد چون باغ بهاران و چمنزاران كنم 

مي روم شايد اسير خسته و دربند را          فارغ از دنياي بي آغاز و بي پايان كنم 

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

بی تو طوفان زده دشت جنونم          صیدافتاده به خونم          تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟ 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی               بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم           تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم 

تو ندیدی...         نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی          چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم         گوئیا زلزله آمد،          گوئیا خانه فروریخت سر من     

بی تو من در همه شهر غریبم            بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی        تو همه بود و نبودی          تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من         که ز کوی‌ات نگریزم         گر بمیرم ز غم دل         به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟         نتوانم، نتوانم         بی تو من زنده نمانم

داستان عشق

زني هنگام بيرون آمدن از خانه سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!

لیلی ! بچرخ

لیلی گفت:بس است.دیگر، بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید .مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم.

لیلی گفت:کاش مجنون این همه خود خواه نبود.کاش لیلی را می دید.

خدا گفت:لیلی بمان.قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت:این قصه نیست.پایان ندارد .حکایت است.حکایت چرخیدن.

خدا گفت:مثل حکایت زمین، مثل حکایت ماه.لیلی ،بچرخ.

لیلی گفت:کاش مجنون چرخیدنم را می دید.مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.

خدا گفت:چرخیدنت را من تماشا می کنم.لیلی ،بچرخ.

لیلی چرخید،چرخید و چرخید و چرخید.

دور ،دور لیلی است.لیلی می گردد و قصه اش دایره است.

هزار نقطه دوار.دیگر نه نقطه و نه لیلی.

لیلی ! بگرد ، گردیدنت را من تماشا می کنم.

لیلی ! بگرد ،تنها حکایت دایره باقی ست.

درس زندگی 2

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
نتیجهء اخلاقی : اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



یه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که 10 سال از من کوچیکتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 70 سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته های زن بد جنس تر هستند!

درس زندگی1

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی
نتیجهء اخلاقی: اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی

جمله های برگزیده

زندگی از میان ما آنهایی را که قدرت خطر کردن و رشد کردن ندارد , می بلعد. « پتی هنسن»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

کارهای بزرگ از زمان هراسی ندارند.«وین دایر»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

فقیر آن نیست که کم دارد بلکه آن است که بیشتر می طلبد.«سنه کا»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

هر که با مردم منازعه بسیار کند انسانیت و مروتش زائل شود.«ابو علی سینا»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

شرط پیروزی , داشتن یک اراده قوی است . کاری نیست که نتوان به واسطه اراده از پیش برد و مشکلاتی که برای من پیدا شده تمام را به کمک اراده و اقدام حل کرده ام . «گوته »

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

آن کس که به انجام آزادی قیام کند شایسته آزادی است و هر کس که از مقررات آزادی سر باز زند و در انجام وظایف , کوتاهی کند به بندگی و بردگی بر می گردد.«امام علی ع»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

اگر می خواهید قدرتمند باشید , تظاهر کنید که قدرتمند هستید .

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

یک سفر هزار مایلی با برداشتن قدم اول شروع می شود . این قدم را برداریم ! کسی که میوه می خواهد باید از درخت بالا برود .« وجی میترا»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

مردم همیشه دنبال این هستند که کسی را تحسین کنند . آن شخص باید شما باشید.«اندرومتیوس»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

زمان واقعا وجود خارجی ندارد زمان چیزی جز یک مفهوم انتزاعی در ذهن ما نیست , لحظه , تنها زمانی است که در اختیار داریم از این لحظه چیزی بسازید.« اندرومتیوس»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

آن بطری که نیمی از آن خالی است نیم دیگرش پر است به قسمت پر بیندیشید.«پرمودابترا»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

کوشیدن , جستن , یافتن و هرگز تسلیم نشدن راز موفقیت است.«کارلایل»

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

درس زندگی

یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 20 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!
نتیجهء اخلاقی : هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش!

لیلی چشم به راه است

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند..چشم به راه و منتظر.هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد .مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست .خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست .چراغانی دلش را .چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.

عشق درخت بود .ریشه می خواست .صبوری لیلی دیشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد .هزار شاخه، هزاران برگ،ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد،مردم خنکی اش را فهمیدند ،مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید.مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست.زیرا که درخت ریشه می خواهد


قانون های کاربری

قانون گاو !
گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتند توی میدان گاو بازی و نابود شدند.
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که
"الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟"
اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وفق بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.
قانون سگ !
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.
مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
قوانین خر!!!
قانون اول:
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!
قانون دوم: َ
هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.
قانون سوم:
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.
نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!

بحث نکن!!!!!!!

بی فایده است،دیگران از پیش تصمیماتشان را گرفته اند.با فریاد کشیدن نظراتت ،می خواهی به چه چیز دست یابی؟تعییر دادن استنباطی که دیگران از تو دارند؟نمی توانی دیگران را متقاعد کنی که آدم فوق العاده ای هستی.شکی نیست که می توانی سعی خود را بکنی ،ولی با این عمل بیشتر اعتماد به نفس خود را خدشه دار می کنی اگر تصور می کنی با فریاد کشیدن ,اذهان دیگران را نسبت به خود تعییر داده ای فقط خود را گول می زنی چرا که آنها را فقط ترسانده ای،ترساندن دیگران زاینده رنجش و آزاردگی است. نه احترام.

بحث نکن فقط گوش کن، هنگامی که دیگران سخن می گویند،بگذار اندیشه ها و احساسات شان را ابراز کنند ،تنها اجازه سخن گفتن به آنها نده ،به آنچه می گویند گوش بسپار ،توجه کن،سعی کن بفهمی.

گوش بده مجبور نیستی موافقت کنی ، در واقع موافقت و عدم موافقت تو موضوع دیگری است.مادامی که طرف مقابل سخن می گوید،نظرات را ابراز نکن ،تنها بگذار او سخن بگوید.

پس از پایان سخنان گوینده او می فهمد که تو او را شنیده و درک کرده ای آن گاه وضعیت آرام می شود زیرا طرف مقابل به گفتار تو گوش می دهد.

گوش کن بحث نکن ،با بحث کردن هرگز نمی توان مسئله ای را حل کرد.تنها خود را به مرز سرخوردگی می رسانی.طرف مقابل نیز به همین نقطه می رسد.هیچ یک از شما ،بهترین وجه خودتان نیستید و هر دو لحظه به لحظه بدتر می شوید اگر لازم است بر سر باد فریاد بکش ،آن گاه دست کم سبب بی ثمر بودن تلاش هایت سرخورده نمی شوی.و برای از دست دادن کنترل خود احساس گناه نمی کنی.

تنظیم : کارشناس ارشد روانشناسی بالینی (احمد شریف نژاد)

مشاوره و روان درمانی (بیمارستان و پلی کلینیک تخصصی 22 بهمن -نیشابور)




اسب سرکش در سینه لیلی

لیلی گفت:موهایم مشکی ست،مثل شب،حلقه حلقه و مواج،دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت:نه نمی خواهم ،گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم .دلم را هم.

لیلی گفت:چشمهایم جام شیشه ای عسل است،شیرین،نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت:هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ.تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:من خار را دوستتر دارم.

لیلی گفت:دستهایم پل است.پلی که مرا به تو می رساند .بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت:اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت:قلبم اسب سرکش عربی ست.بی سوار و بی افسار.عنانش را خدا بریده،این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.لیلی که نگاه کرد،مجنون دیگر نبود ،تنها شیهه اسبی بود ردپایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت،صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.



شاعر جوان3


بيا برگرد فهميدم كه از رفتن چه مي‌ماند

بدون تو در اين وحشت مگر از من چه مي‌ماند


شبي برگرد، باران را براي خاك معنا كن
قدم بگذار بر چشمم، شب شعري تو بر پا كن

اگر پژمرده و زردم، دلي همرنگ خون دارم
براي ديدن رويت هواي بيستون دارم

دلم را لايه‌هايي از سكوت و درد پوشانده‌ست
غم دوري تو آري مرا از ريشه سوزانده‌ست

منم، من، شاعري خسته، شبيه برگ پاييزم
كه با هر باد هرزه بايد از جايم بپا خيزم

بيا يك شب، بهار من! زمين را سبز و روشن كن
كرم كن، مهرباني كن، نظر بر كلبه من كن

شاعر جوان2

بند تمــام خاطره ها را گسست و رفت
بغض تمام حنجره ها را شکست و رفت

ســاحل کنـار پنجره مـا رسـيده بـود
اما به نبض پنجره ها دل نبست و رفت

نزديک ظهر داغ غزل خيز فصل مهر
بر فرش باد سرد زمستان نشست و رفت

انبـوه شـعرهای دلـم بی جواب مـاند
رسم تمام شاعره ها را شکست و رفت

دنيا خلاصه شد به اتــاقی شـبـيه عشق
ازاين اتاق گرم و صميمانه رست و رفت

قصه ، تمام جاذبه اش فصل آخــر است
حيف از کتاب دل...که چه آرام بست و رفت


شاعر جوان 1

ای تکیه گاه کوچه ی تنهایی ام درود
ای آن که یک نگاه تو قلب مرا ربود

هر بار آمدم که از اینجا ببینمت
پشت خیال پنجره باران گرفته بود

احساس می کنم که در این لحظه های خیس
حتی تو را شبیه غزل می توان سرود

باید تو را نوشت و از روی بوم شعر
پرواز های قاصدک خسته را زدود

دائم بیا و روی دلم بستری بساز
جاری بمان همیشه در اینجا شبیه رود

قلبم به عشق تو ، نه ، تظاهر نمی کند
پیوند خورده است ، همان لحظه ی ورود -

سر می کشد به تک تک سلول های من
از کوچه ی نگاه تو آرامش وجود

خوابیده بود ساعت دلواپسی هنوز
بین هجای بودن ورفتن در این حدود

تق، تق ... دوباره ثانیه ها پشت پنجره
بیدار می شوند ، تو رفتی ، ولی چه زود

روز دانشجو مبارک

دوستان گل و مهربونم روز دانشجو رو به شما دانشجویان عزیز و دیگر دوستان و خانواده محترم شما عزیزان تبریک عرض می کنم 


16 آذر روز دانشجو گرامی


خاطرات تلخ

سلام دوستان مهربون که به وبلاگ من سر زدید از این لطف و محبت شما سپاسگذارم و کمال تشکر رو دارم

بعضی از دوستان سوال هایی کردند که گفتم اینجا پاسخ سوالهای دوستان رو بدم

دوستان پرسیده بودند این متن ها و مطالب رو از کجا آوردم

باید عرض کنم خدمت این دوستان که در تاریخ 1387/5/15 من از یکی از بهترین آدم های این کره خاکی هدیه هایی گرفتم و این متن ها برگرفته از اون هدیه هاست .

یکی از آدم های آسمونی و خاکی این کره با من آشنا بود دوست بود عاشق بود

اون به من راه زندگی رو نشون داد .اون آخر هفته های برای من ساخت که کسی نداشت و تصور نمی کرد

من هر پنجشنبه دعا می کردم که هرگز شب نشود و روز ادامه داشته باشد تا......

او از زندگی می گفت از عشق از محبت از دوست داشتن از وفا

او هر پنجشنبه حرف می زد اشک می ریخت لبخند می زد و من اینقدر محو حرفهایش بودم که گذر زمان رو حس نمی کردم

حرفهایش برای من الهام بخش بود و تاثیر گذار تا جایی که من با او می خندیدم اشک می ریختم نگاه می کردم

اون از خدا می گفت از قیامت از زمین آسمان دریا کوه

درد دل می کردیم تصمیم می گرفتیم اجرا می کردیم.در کنار هم اراده داشتیم .

روزی کنار من نشسته بود نگاهی کرد و گفت بهار عاشق شدم ؟؟؟؟

گفت عاشق نگاهی پر حرارت و پر انرژی

من در کنارش بودم او در عشق عرق شده بود تا روزی که عشق او داشت به حقیقت ابدی می پیوست

لیلی من رفت به سفر ،سفری که بازگشتی نبود پایان زمین بود پایان معجزه خلقت آدم بود

نگاه آخر رو داشتم حفظ کردم سرد بود بی تحرک

خیلی صدایش کردم اما جوابی نداد خواندمش اجابتم نکرد التماسش کردم نگاهم نکرد

روز پایان عمر من بود

روزهای جمعه که به یاد اون می افتم تا چند روز خرابم سردم بی تحرکم روحی در جسم من نیست

امشب هم که جواب سوال دوستان رو دادم سرد شدم احساس می کنم خونی در رگ هایم جریان ندارد

اون دوست با وفا و لیلی خاموش من چندین کتاب به من هدیه داد .از خانم عرفان نظر آهاری

لیلی من لیلی شب های تنهای لیلی غم پرور من دوستت دارم با تمام وجود با تما احساسم با تمام زندگی ام.

نجمه من خواهرم هرگز فراموشت نکرده ام هنوز حرفهایت در روزهای گرم ،سرد،بارانی ،آفتابی یادم هست .

نصیحت هایت همه در گوشم در ذهنم تازه مانده است .

من به دوستان نصیحت می کنم هر چند کوچکتر از آن هستم ولی دوستان ساده ،پاک،بی ریا، صادق باشید

لیلی باشید 



لیلی پروانه خدا

شمع بود .اما کوچک بود.نور هم داشت اما کم بود.شمعی که کوچک بود و کم ، برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد.

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت:شمعی باید دور ،شمعی که نسوزد،شمعی که بماند.

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.

شب بود ،خدا شمع روشن کرد.شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه می خواست.لیلی ،پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد،زیرا شمع ها ،زیاد نزدیکند.

بال لیلی هرگز نمی سوزد.لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است.ماه روشن است، اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

غدیر خم مبارک

نام علی :عدالت

راه علی :سعادت

ذکر علی:عبادت

عید علی مبارک

***************